کجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تو پســــــــــــــــــــر؟!:((((((((((((((

ایـــــــــــــــــــــــــــــــ خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا! :((((((((((((((((

خدایا خودت مراقبش باش :(((((((((((((

؟

ادامه نوشته

...........................

خدایا از این زندگیت خســــــــ ــــــــــــــــتــــــــــ ـــــه ام

خدایا اون بالا که نشستی داری میبینی ؟!

داری میبینی حالمو روزگارمو ؟!

ای خدا از دست چند نفر باید بکشم ؟!

آخه مگه منم آدم نیستم چرا اینقدر عذابم میدی ؟!

چی کار کردم ؟! کدوم راهتو خطا رفتم ؟!

جه غلطی کردم که باید اینجوری اعصابمو خورد کنن ؟!

خدایا اگه تو این دنیای گرگ صفتت موندم فقط به خاطر مامانمه

نمیتونم ناراحتیشو تحمل کنم یه عمر ناراحتی

 اونم برای کسی که زندگیشو به خاطر وجود نکبت بار من فدا کرد

چه طور میتونم در حقش جفا کنم ؟!

خدایا خودت شاهدی خودت انصاف داشته باش اینه حقم ؟! واقعا اینه ؟؟؟!!!!!!

خدایا هیچ وقت ازت چیزی نخواستم همیشه گفتم راضیم به رضای تو هرچی تو صلاح میدونی

اینه صلاحته اینه مهرت اینه بزرگیت

چرا اینقدر منو بدبخت کردی که هرچقدرم تو دلم هیچی نباشه و محبت کنم در ازاش بی احترامی و بی انصافی در حقم میکنن

خدایا ازت گلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دارم

 خدایا ازت گلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دارم

خدایا از امروز باهات قهرم

 پاک بودنمو نمیبینی ؟؟؟!!!!!!

توسن 25 سالگی عین یه دختر بچه ی 14 ساله بودنمو نمیبینی ؟!

آخه مگه من خودم خواستم وبال گردن دنیای تو باشم ؟!

اگه توام حوصلمو نداری خلاصـــــــــــــــــــــــــــــــم کــــــــــــــــــــــــــــــــن از این زندگی

تورو به خداییت قسم این زندگی و دارو ندارش ارزونیه خودت

خلاصم کن که واقعا دیگه نمیتونم تحمل کنم

خدایا منو بکش راحتم کن

+هر دفعه که با استرس میرم رو شمارش بعد 100 بار کلنجار رفتن با خودم که سعی میکنم خودمو راضی کنم که بهش زنگ نزنم دستم میره رو دکمه دیال

 از همین لحظه است که خداخدا میکنم که گوشیش خاموش باشه

که حداقل اینجوری دلمو خوش کنم که حتما نیست که زنگ نمیزنه

اما حتی این یه دعای کوچیکمم هیچ وقت براورده نمیکنی

 چرا که اون هست و حاضر نیست مثل من حداقل دستش رو دکمه دیال بره !

هرچند که روز آخر اون بود و من

من و یه دل شکسته 

 من و یه موجود عصبی که کنارم تو ماشین نشسته بود و به اندازه ی تموم این 5سال واسم ناشناخته بود!

اون بود و نگاه غضب آلودش به من!!!!

 من بودم و یه روح ترسیده و چشمایی که واسه اینکه اون نفهمه چی کار کرد

 واسه اینکه منه خورد شده رو جلوش نمایان نکنه جلوی اشکاشو گرفتم چشمهایی که یه دنیا اشک داشتو بقضی که داشت خفه ام میکرد......  .

خدایا این وضع تا کی این زندگـــــــ ــ ــ ــ ــــــی تا کـــــــــــــــــــــــــــــــی تا کی میشکنیم ؟!

:((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

 +حالا اون قهره با من ! خدایا حتما وقتی منت کشیدنای منو میبینی حال میکنی

حال میکنی خوردم کنی

 لهم کنی

 مچالم کنی

 اصلا کی بهتر از من؟؟؟!!!!!

 بنده ایی که هرچی ام تو سرش زدن آخ نگفته و سر خم کرده اما ۱۰۰۰ دفعه از نو پاشده !

بسه تمومش کن تورو به خداییت قسم تورو به بزرگیت قسم تمومش کن خواهش میکنم ازت منم آدمم همونی که خود...تو گند زدی به خلقتو ردش کردی تو این آشغال دونیه دنیات.

 

خیـــــــــلیـــــــــــــــــــــــ

 دلــــــــــــــــــــ ــــــم گرفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ه :(

شروعی دوباره

سال ۸۹ رو دوست داشتم ، درسته که هیچی نداشت اما یه جورایی آرامش داشت.

به امید اینکه سال جدیدو شروع دهه ی ۹۰ بهتر از آنچه گذشت باشد آمــــــــــــــــــــــــــــــین.

دلم میخواست این دمه آخری یه پست کامل از آنچه گذشت بذارم اما...

+ سال نوتون مبــــــــــــــــــــــارکــــــــــــــــــــ ان شاالله سال جدید سال خوبی واسه همه باشه سالی پراز موفقیت ،سلامتی و رسیدن به تموم آرزوهایی که داریم .

امروز عشقول خان جان می آیند هورااااااااااااااااااااااا

+کجایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی پسر ؟!

کتابخونه ی مشترک من و تو

کلی کتاب معماری عخش ریختم دوروبرم از همونایی که پراز عکسای خوشمله 

 مجموعه 3جلدی دوست داشتنی معماران آینده امو ورق میزنمو یادم میاد که تو چقدر دنبال اینا بودی حتی به شماره ایی که روی جلد بود زنک زدی و سفارش دادی 

 هیچ موقع ازت نپرسیدم که بالاخره سفارشت رسید یا نه آخه از این کارت لجم گرفته بود منو تو نداشتیم که داشتیم؟! :(

دارم به این فکر میکنم که الان این 3جلد که هیچی تموم اونای دیگه ام مال تو همونطور که تموم کتابای معماری خوشمل  توام مال منه :)

چی میتونه ازاین لذت بخش تر باشه پسر :))

غرق شدن تو کتابایی که عخش منو تو

حتی فکر کردن به داشتن یه کتابخونه ی مشترک پرازکتابای معماری خوشملانسی باعث میشه که ازفکر کردن  به هر کیس دیگه ایی غیر از هم پشیمون شیم مگه نه ؟ :)

+ همیشه بهت میگفتم کتابای طایفه رو نخرآخه من هر3 جلدشو داشتم اما از اونجایی که مرغ شما همیشه یه پا داره بالاخره خریدیشون حالا تو بگو 6 تا کتاب یه جور طایفه رو کجای دلم جا بدم آخه :)

 

 

غرور بی جای این روزهایم را ببخش ...

این روزها مغرورترم از قبل

اونقدر مغرور که میدانم کجارا اشتباه میکنم  اما حاضر به اعتراف نیستم !

این ۵سال به قدری زیاد است که خودرا در هر چیزی محق میدانم و تورا سر به هوا !

گمان میکنم حرفهایت فقط رنگی از آینده دارد

واما واقعیت...

 ترس از نبودن های دوباره !...

کاسه ی صبر من هم لبریز شده

مدتهاست

 ۵سالی که به ۶سال میرسد ۶سالی که معلوم نیست میشود یا نه !

بگو من سردرگمم یا تو ؟!

شاید توام گم شدی بین این روزها و این جبر زمان

اگر این روزها جبر است خواهش دلم از تو این است که جبر تازه ایی را به دلم هدیه نکن

میدانی که نمی خواهم سدراه تو باشم

پس پیدا کردن راه با تو

اگر خواستی همسفر باشیم 

مرا پیدا کن که دیرزمانیست که سرگردان کوچه ی آینده ی مبهمم .

 +اگه میخوای بدونی چه شکلی عاشقم کافیه یه بار دیگه نوشته های این وبلاگ رو بخونی نوشته هایی که جمله جمله ی منه به تو ، باورت میشه خودمم از وجود این طبع شاعرانه در خودم در عجبم ! :)

 

من هنوزم عاشق اینجام

دنبال صفحه ام بین ۱۰-۲۰تا صفحه ایی که باز کردم میگردمو شب سراب دوست داشتنیمو باز میکنم آخرین پستمو میخونم سعی میکنم یادم بیاد کی و سر چه موضوعی یه همچین پستی زدم که مثل همیشه خیلی زودم یادم میاد :)

 بابت روزهایی که اونجوری گذروندیم تعجب میکنم !

ناخودآگاه نگاهم سر میخوره رو این دخترک و بادبادکاش چقدر این حسو دوست دارم اینکه سرتو رو به آسمون بگیری و پرواز بادبادکارو تو آسمون نگاه کنی دستتو که بالا میبری حس میکنی وزنت کم شده حس میکنی یخورده از زنجیری که به پاهات بستن که رو زمین بمونی جاذبه هاش نگهت داره کم میشه !

 About
نظرمو جلب میکنه

من براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.......

اون روزی که این جمله رو نوشتم شاید خیلی بهش اعتقادی نداشتم

چون مدتی بود که دیگه جزیی از زندگیم نبودی  

اما حالا این تویی که هر روز داری به من ثابت میکنی که این جمله میتونه درست باشه :)

 

کلی برنامه و نقشه داشتم واسه این یک ماه واسه اینکه پیش پیش نریم استقبال یه چیزی تو مایه های مصیبت واسه اینکه حداقل این دم آخریو خوش باشیم، نذاشتی.

این یک ماهم کوفتمون شد ، میفهمم الان حالت خرابه و نباید قوز بالا قوز باشم خوب میتونم درک کنم وجودم بیشتر حکم یه مزاحمو داره تا یه همراه تا اون کسی که الان باید کنارت باشه نمیفهمم باید چی کار کنم تو این مدت تموم سعی خودمو کردم که .....

بابا اومده میگه چرا گریه کردی! تو دلم میگم کجایی که ببینی نفسم بالا نمیاد.

ببخشید اگه بیشتر از ۱۵ روزه که بهت گیر دادم که بیای ببینمت.

وقتی بهش میگم من عاشق توام حالش از حرفام بهم میخوره !

دیگه چی میمونه واسه من واسه عشق واسه احساسی که دارم .

چه راحت قلب و احساسمو میکشی !

10 راه تضمینی برای عمیق تر کردن رابطه عاشقانه

داشتن یک رابطه شاد و خوب کار سختی نیست! خبر بهتر برای زوج های خوشبخت این است که اگر در یک رابطه موفق باشید، چه ازدواج کرده باشید چه نکرده باشید، می توانید با ایجاد چند رفتار جدید و تغییرات کوچک در رابطه تان آن را برای همیشه همانطور حفظ کنید یا حتی آنرا بهتر هم بکنید. بااینکه خیلی متخصصین می گویند باید روی درست کردن اشکالات رابطه متمرکز شوید، تحقیق من ثابت کرد که اضافه کردن رفتارهای مثبت به رابطه تاثیر بسیار بیشتر بر خوشنودی زوج ها دارد. در زیر به 10 راه برای عمیق تر کردن رابطه تان برای خوشنودی و رضایت بیشتر اشاره می کنیم.

1.jpg

1. خاص بودن طرف مقابلتان را قبول کنید.

همه ما در لحظه هایی آرزو می کردیم طرف مقابلمان لاغرتر، پولدارتر، رمانتیک تر یا خیلی چیزهای دیگر بود. نگاهی به انتظاراتتان بیندازید و ببینید تا چه حد واقعبینانه هستند. انتظارات غیرواقعبینانه فقط منجر به خسته شدن شما از رابطه می شوند  که یکی از مهمترین دلایل از بین رفتن رابطه هاست.

2. هر از گاهی مهربان شوید.

اعمال و رفتارهای خیلی کوچک که نشان دهد، "من به تو فکر می کنم" برای حفظ رابطه لازم است. مثلاً همین که مرد ماشین همسرش را ببرد و بنزین به آن بزند، همین که زن یک فنجان چای خوب برای شوهرش درست کند و کنار تختش ببرد، گرفتن دست ها، لمس کردن همدیگر، ایمیل های عاشقانه در وسط روز همه و همه راه هایی بسیار ساده برای ابراز محبت هستند. تحقیقات نشان می دهد که جمع شدن رفتارهای کوچک مکرر تاثیر بزرگتری بر خوشبختی روابط زوج ها دارد تا رفتارهای بزرگ هر از گاهی.

3. 10 دقیقه در روز را به برقراری ارتباط اختصاص دهید.

بیشتر زوج ها فکر می کنند که همیشه با هم در تماس هستند اما واقعاً چه مقدار زمان را به عمیق تر کردن درکتان از طرف مقابل اختصاص می دهید؟ زوج های خوشبخت در تحقیق من بیشتر اوقات با هم حرف می زنند اما نه درمورد رابطه شان، درمورد مسائل خودشان و فکر می کردند که در چهار زمینه شناخت خوبی از طرف مقابلشان داشتند: دوستان، محرک های استرس زا، آرزوها و رویاها، و ارزش ها. 10 دقیقه در روز را  اختصاص دهید که با همسرتان درمورد چیزی جز کار، خانواده، مسائل خانه یا رابطه تان حرف بزنید. این تغییر کوچک روح و زندگی تازه ای به رابطه تان می دهد.

4. هر هفته عاشق شوید.

قرارملاقات های ناگهانی فوق العاده هستند اما واقعیت این است که ما آنقدر مشغول کار و زندگی هستیم که معمولاً وقتی کمی برای عشقمان می گذاریم. با یک قرارملاقات در هفته برای خوردن شام بیرون، رفتن به سینما، گالری های هنری، یا هر چیز دیگری عشق و رابطه تان را همیشه سالم نگه دارید. یک نکته برای آقایون: تحقیقات نشان می دهد که خانم ها وقتی خارج از خانه و دور از بچه ها و مسائل خانه داری باشند، مهربان تر و پرحرارت تر می شوند و میل جنسیشان هم خیلی قوی تر می شود. با اجاره یک شب در یک هتل و سپردن بچه های به یکی از افراد فامیل ببینید که چه اتفاقی می افتد.

5. با هم و در کنار هم تغییر کنید و رشد کنید.

رابطه عشقی شما یک موجود زنده است که برای رشد و پیشرفت نیاز به غذا دارد. بهترین راه برای غذا دادن به آن ایجاد تغییر در آن است. ایجاد تغییر در رابطه نشان داده است که یکی از مهمترین عناصر در خوشبختی زوج ها می باشد. این تغییرات می توانند کوچک باشند اما باید آنقدر بزرگ باشند که طرفتان متوجه آن شود. جایتان را با هم عوض کنید: اگر همیشه مرد برای شام در یک رستوران جا رزرو می کند، اجازه بدهید یکبار خانم اینکار را بکند. یا برنامه هایتان را قطع کنید: وسط کار یک کار جالب با هم انجام بدهید، مثلاً به یک گالری یا موزه که نزدیکتان است بروید. یا یک چیز جدید را امتحان کنید: با هم به کلاس رقص یا اسکی بروید.

6. دوستان و خانواده هم را بهتر بشناسید.

تحقیق من نشان داد که بخصوص مردها وقتی همسرشان رابطه خوبی با خانواده او دارد شادتر هستند. همچنین زوج هایی که دوستان هم را می پذیرند و برای شناختن آنها تلاش می کنند خوشبخت تر هستند تا زوج هایی که دوستان و زندگی خانوادگی جداگانه دارند.

7. مراقبت و حمایت کنید.

یکی از سه چیزی که زوج ها برای موفقیت در رابطه شان به آن نیاز دارند حمایت  است (آن دوتای دیگر اطمینان آفرینی و صمیمیت می باشد). زوج های خوشبخت در تحقیق من متفقاً گفتند که داشتن همسری که پشتیبان آنها باشد یکی از مهمترین جنبه های رابطه شان است. خیلی وقت ها مردها دوست دارند حمایت مادی کنند و زن های بیشتر به سمت حمایت عاطفی گرایش دارند. ببینید همسرتان به چه کمک و پشتیبانی نیاز دارد و بعد آنرا به او عرضه کنید.

8. بخندید.

خنده یک تمرین معنوی است. در ازدواج خنده بعنوان یک داروی خوشبختی عمل می کند. برای جلوگیری از یکنواخت شدن رابطه باید بتوانید بین جنبه های منطقی رابطه تان با جنبه های تفریحی آن تعادل ایجاد کنید. بله برای منظم بودن زندگی و امنیت رابطه تان باید کارهای خاصی انجام دهید اما هیچوقت شوخی و تفریح را فراموش نکنید. بد نیست گاهی برای همسرتان بچگانه رفتار کنید، یا در کنار هم یک فیلم خنده دار نگاه کنید.

9. اجازه بدهید آنرا به قدرت بالاتر بسپاریم.

وقتی با هم اختلاف دارید گاهی اوقات بهتر است که آنرا رها کنید و اجاز بدهید روزگار خودش آنرا حل کند. به جای عصبانی شدن سعی کنید از چیزهای کوچک گذشت کنید. مشاجره و اختلاف در هر رابطه ای پیش می آید. یادتان باشد که اختلاف دلیل عدم موفقیت روابط نیست اما طریقه برخورد شما با آن است که استرس را وارد رابطه تان می کند. باید ببینید چه مسائلی اهمیت بیشتری دارند و به آنها بپردازید و مسائل کوچکتر را فراموش کنید.

10. راهی سالم برای ارتباط پیدا کنید.

همه زوج های خوشبخت در تحقیق من می گفتند داشتن مهارت های ارتباطی قوی یکی از عوامل موثر در ماندن آنها کنار همدیگر بوده است. این یعنی نه تنها از همسرتان بپرسید که به چه چیز نیاز دارد بلکه نیازهای خودتان را هم با او در میان بگذارید. این یعنی مرتب ببینید که چه عوامل استرس زایی وارد زندگی همسرتان شده است تا به برطرف کردن آنها کمک کنید. این یعنی با جنگ و دعوا با هم بحث نکنید، طوری بحث کنید که احترام بینتان خدشه دار نشود و اثاثیه خانه تان هم سالم بماند!

 

هیچ انرژی مثبتی به کارت نمیاد وقتی که همه ی دنیا و آدماش میخوان بهت بفهمونن

 محبت فقط یه سرابه :(

میشینی کلی رو خودت کار میکنی که محبت و عشقی که تو تموم تار و پود وجودت نسبت به کسایی که دوستشون داری هستو ،جلوه بدی. نشونشون بدی که چقدر عشق داری بهشون .

 اما میبینی فایده ایی نداره انگار مشکل از تو نیست .مشکل از همه است .

توام جزیی از همه ایی .

خدایا اینقدر حماقتمو به رخم نکش !

حس میکنم خیلی تنهــــــــــ ـــــام

                        خیــــــــــــ ـــــــلی ! :(

خدایا منصف باش !

اصلا دکترا عادت دارن آدمو بکشن

سایتای اینترنتیم فقط بلدن بلوف بیان و هرچیز کوچیکی رو یه دنیا بزرگش کنن !

ای بابا

بیخیال دنیا دو روزه !

وای که من چقدر هر دفعه که پر انرژی ام

یه چیزی از آسمون میزنه تو برجکمو حالمو میگیره !

اصلا اینجوری نباشه خدا باهام حال نمیکنه !!!

وای خدا داده و ندادتو شکر !

آخه این انصافه  ۳٪؟!

نمیدونم چرا همه ی فیلم هندی بازیای زندگی باید سر من خالی شه ؟!

+ ایییییی توووووو رووووحت زندگی !

 

 

 تا وقتی یه چیزی رو دوست داریم که دستمون بهش نمیرسه

وقتی رسید میشه یه عادت میشه یه تکرار میشه یه چیز کهنه ی تکراری !

واین طبیعت آدماس !

  + تو یه چیز میگی

طرف مقابل یه چیز دیگه میفهمه !

واین توقع بیجایی که انتظار داشته باشی طرف مقابل بفهمه منظورت دقیقا چی بود !

واین توقع بیجایی نیست که انتظار داشته باشی طرف مقابل ازت سوال کنه که هی فلانی منظورت چی بود ؟ !

+ واژه ها دنیایی از سوء تفاهم اند !

 

انرژی های منفی میتونن گند بزنن به روز آدم

درست مثل روزی که شبش با غصه به خواب بری!

خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بود.

حسابی خاک رو در و دیوارش نشسته .احتیاج به ی خونه تکونی اساسی داره

درست مثل خودم

پ.ن:دیدین ی وقتایی ادم از خودش مایه میزاره که طرفشو بزرگ کنه ،اما با این کار فقط خودشو کوچیک میکنه.پس بهتر اینه که هرکی خودش باشه.

پ.ن:ی وقتایی خیلی احساس تنهایی میکنم، تقریبا از همه بریدم .

دلتنگی یلدای دلنوازان امشب خیلی واسم ملموس بود.چند ساعت قبلش دقیقا همین حس وحال داشتم(!)

 

تازه به این نتیجه رسیدم که وقتی ادم از کسی میخواد که واسش دعا کنه واقعا بهش نیاز داره .به ی فرکانسی غیر از فرکانس وجودی خودش چون شاید میدونه کاری ازش برنمیاد.

امشب با تموم وجودم از کسی که نمیشناسم خواستم که واسم دعا کنه اما

میدونم همون طور که من یادم میره اونم یادش میره .این فقط ی دروغ قشنگ و ی دلخوشیه قشنگه .

عاشقا دیوونه ان.

قصه ی لیلی

خدا گفت :

لیلی یك ماجراست

ماجرایی آكنده از من

ماجرایی كه باید

بسازیش

شیطان گفت :یك اتفاق است ،

بنشین تا بیفتد .

آنان كه حرف شیطان راباور كردند .

نشستند

 و لیلی هیچ‌گاه اتفاق نیفتاد .

مجنون اما بلند شد،

رفت تا لیلی را بسازد

خدا گفت :

لیلی درد است

درد زادنی نو

تولدی به دست خویشتن

شیطان گفت :آسودگی است

خیالی‌ست خوش

خدا گفت :

لیلی رفتن است

عبور است و رد شدن

شیطان گفت :

ماندن است

فرو رفتنِ در خود

خدا گفت :

لیلی جست‌وجو است ،

لیلی نرسیدن است .

نداشتن و بخشیدن

شیطان گفت :

خواستن است

گرفتن و تملك

خدا گفت :

لیلی سخت است

دیر است و دور از دست

شیطان گفت :ساده است

همین‌‌ جایی و دم دست .

و دنیا پر شد از لیلی‌های زود

لیلی‌های ساده این‌جایی ،

لیلی‌های نزدیك لحظه‌ای

خدا گفت :

لیلی زندگی‌ست .زیستنی از نوعی دیگر .

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود

مجنون زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و

می‌دانست كه لیلی تا ابد طول می‌كشد..

اینجا نشسته در پی انکار  خود، زنی                               

از پا بریده، سخت  گرفتار  خود،زنی                                                                                      

عاشق که شدصلیب خودش راکشیده بود

 با ناخنی ظریف به دیوار خود، زنی
 بر دوش خرد میکشد این بار سخت                                                                                            

 تا می شود ضمیمه ی آزار خود...زنی AksHa_IR_27.jpg (55 KB)          

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ...

حال من بد نيست غم، کم می خورم

کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب

خنجری بر قلب بيمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

ازغم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم

خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از اين بابی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوشباورم گولم مزن!!

من نمی گويم که خاموشم مکن

من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود

قصه هايم را خريداری نبود

وای! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد

خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان

خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد

اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟نه

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟

نه هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه

هيچ کس اشکی برای ما نريخت

هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم

گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

                                      

تولد وبلاگم

امروز روزی که این نی نی کوچمولوی من یک ساله میشه تفلدت مبارک عسیسم

این وبلاگ و شب سرابش ی دنیا خاطرس واسه من.خاطرات تلخ و شیرین و البته روزهای سختی که داشتم

 و تنها صفحه ای که سنگ صبورم بود و تو اوج بی صدایی فریاد قلب عاشقم

لحظه به لحظه هام تو دلش ثبت شد تا امروز مثل ی صندوقچه ی خاطرات با ورق زدن هر صفحه اش تموم اون روزها مثل ی فیلم از جلوی چشمام رد شه.

هرچند که هیچ وقت به ارشیوم سر نمیزنم اخه معمولا خاطرات خوبی توشون نیست وبا دوباره خوندنشون بی اختیار اشک و به چشمام میاره.

ترمی که من این وبلاگ و ساختم اولین ترمی بود که دانشجوی کارشناسی شده بودم و

با اینکه این وبلاگ شده بود شب و روز من  اما فقط تو اون ترم نمره هام واقعا عالی بود حتی خیلی بیشتر از توقع خودم اخه فقط به اندازه ایی می خوندم که واحدمو پاس کنم و اصلا وضع روحی مناسبی ام نداشتم اما نمره هام نجومی بالا بود 19/5 -18-17/5

اینکه میگن ادم تو سختیا بیشتر به موفقیت نزدیک واقعا راسته در مورد من که بوده

نمونه اش همین امسال تو ی مورد دیگه ای به شکل فوق العاده ای باز واسم پیش اومد ...

خوب اینم از سنگ صبور مهربون من که همین دوست خوب و مهربون عشقمو بهم برگردوند که همین جا جا داره ازت تشکر کنم شب-سرابم.

همین طوردوستای خوب و عزیزی که تو این مدت پیدا کردم که با راهنماییاشون با محبتاشون

 تو بدترین شرایطا تنهام نذاشتن و نذاشتن حس کنم تنهام همین جا از همتون تشکر میکنم بچه ها و خیلی خوشحالم که شما دوستای گل رو در کنارم دارم .

پ.ن:یک سال پیش 18 خرداد شنبه بود همون روزی که سر کلاس صارمی تو رفتی وتنهام گذاشتی نمی خوام نقش قبر خاطرات کنم اما اون روز به قدری شکستم و عین دیوونه ها طول و عرض اتاق و بالا و پایین کردم اما ....خلاصه اون روز اون شرایط اون شدت ناراحتی عجیب غریب دلیلی واسه نوشتن این وبلاگ شد یعنی ی جورایی پناه بردن به دنیایی که غیر از این دنیای...بود.

 

حالم از خودم بهم می خوره موندم  چه طور میتونه ی دیوونه مثل منو تحمل کنه.

پ.ن: وقتی ی بار ی چیز ازت خواستم و بدون اینکه توجه کنی دوباره تکرارش کردی شکستم خورد شدم

خودمو مستحق بدترین توهین ها دیدم.حالا که میام باهات حرف بزنم جوابمو اینجوری میدی ...

اصلا تقصیر تو نیست من خل شدم بودم حالا دیگه نابود شدم نکنه هنوز نمیبینی

من فقط دلم تورو می خواست اما...

انگار تحملم واسه توام سخت شده انقدر حرف تو گلوم موند تو ین مدت که راه حرف زدن یادم رفته .دیدی چه تحملی اوردم که خودمو خفه کردم که نگات نکنم!!!!!!...

میفهمی حضور ت و نداشتنت یعنی چی؟

افکارم احمقانه اس دیوونه شدم .می دونی هرکی به من میرسید عاشق سرزندگیم میشد ولی حالا چی  الان ی وقتایی اداشو درمیارم اما تو که از من بودی چه جوری ادا درارم...

پ.ن:حس میکنم تموم شدم اگه هنوز دلت باهامه بهم نشون بده...

بهم فرصت بده اگه منو می خوای نذار الان که حالم خرابه همه چی خراب شه .نکنه ۵شنبه ۲هفته پیش یادت رفته ؟!همون روزی که فوق العاده ی انسان طبیعت داشتیم یادته میگفتی پاشو بریم اما من دلم نمیومد میگفتم تو الان اینجایی من اگه برم خونه دلم تنگ میشه ...مهرداد دوست دارم بهم کمک کن اگه هنوز جایی تو قلبت دارم بهم فرصت بده به خودم بیام من تو شکم .ی هفته بود از فوت داییم میگذشت من عاشق داییم بودم از بچگی تو خونه مادربزرگم بودم خودم تو مراسم خاکسپاریش شرکت کردم دیدم که روش خاک ریختن اما به خدا باورم نشد همش فکر میکردم زنده میشه امکان نداره مرده باشه اخه کی فکرشو میکرد.۵شنبه هفتش بود رفتیم سر خاک کلی اشک ریختیم برگشتیم پذیرایی کردم از همه با همه حرف زدم چه حرفایی ...همه رفتن غروب بود تازه فهمیدم چی شده یخ کردم سر شدم افتادم وسط اتاق مامان برم تو حیاط پشتمو ماساژ میداد بغض داشت خفه ام میکرد نفسم بالا نمیومد تازه داشتم میفهمیدم چی شده تازه داشتم میفهمیدم هیچی شوخی نبود همه اون چیزایی که دیده بودم واقعیی بود و هیچ جوری قرار نبود برگرده داشتم میمردم بغلم کردن بردنم بیمارستان دکتر به باابم گفته بود شانس اورده به موقع رسوندینش!!!

نمیدونی خونه ی مادربزرگ چه جهنمی شده همه داغونن همه پیر شدیم  جمعه حالم بد بود نتونستم به امتحانم برسم (مهرداد دستام بوی تورو میده؟؟!!!من که به تو دست نزدم!!!!!!دارم وجودتو حس میکنم.)شنبه اومدم کلاس اما با چه وضع اشفته ایی با اشک از خونه بیرون اومدم و تو مسیر تا به دانشگاه رسیدم اشک ریختم .سر کلاس ارام و قرار نداشتم احساس خفگی میکردم اخه دقیقا تو همین روز و همین ساعتا هفته ی پیش مصیبت به سرمون نازل شد.طاقت نیاوردم همش تو فکر مامان و مامان بزرگ و بابا بزرگ و دایی کوچیکم بودم که الان دارن چی میکشن حس میکردم باید خودمو بهشون رسونم.از کلاس زدم بیرون تا وقتی که برسم خونه نزدیک بود ی تصادف وحشتناک بکنم که اگه پیش میومد اونقدر له میشدیم که چیزی ازمون نمونه .وقتی رسیدم فهمیدم پدربزرگم حالش بهم خورده و بیمارستان بودن داشتم واسه مامان کباب میشدم که الان چی میکشه.خدارو شکر الان بهتره.بعدشم شب خونه ی مادربزرگ وتکرار جمله های دیوانه کننده و اعصاب خراب ما.

یکشنبه کلاس داشتم کلاس مکس ی هفته ایی بود کلاسارو به خاطر نامناسب بودن شرایط روحی من تعطیل کرده بود .نمیتونستم نرم.دیدن مونیتور دیوونه میکرد الان کمی بهترم منی که شب و روزم با نت میگذشت اون شب من داشتم کارامو واسه فردا با کد میکشیدم که این اتفاق افتاد و من که شدیدا غرق در کارم بود بی خبر از همه جا نمیدونستم چند متر اون ور تر دارن جنازه ی داییمو میبرن....این بود که دیدن فضای کد حالمو بدتر کرد روز یکشنبه و احساس میکنم دچار افت فشار شدیدی شدم که مجبور شدم از اقای...بخوام که واسم اب بیاره.اروم وقرار نداشتم از هر ثانیه برای قدم زدن تو فضای بسته ی کلاس استفاده میکردم بعدم در حالی که به گفته ی خودش می خواست ی قسمت خیلی مهم رو درس بده در حالی که هنوز 45 دقیقه از زمان کلاس مونده بود ازش خواستم که بزاره برم ...

وبعدم که اومدم دانشگاه و کاش هیچ وقت اون روز تورو نمیدیدم.خیلی شکستم مهرداد خیلی اینکه نخوای یا اصلا درکش واسه تو منطقی نباشه مهم نیست هرکی ازاده هرجوری که دوست داره فکر کنه اما من وقتی ی درخواستی از تو میکنم انتظار دارم بهم احترام بذاری و عملیش کنی نه اینکه دقیقا چند وقت بعد دوباره اون قضیه تکرار بشه این منو داغون کرد این یعنی اینکه به من میگی  نه خودت نه حرفات اصلا مهم نیستین ومن کار خودمو میکنم.

این مسئله بازم تکرار شده بود و من واقعا تو لحظه فککنم دومین شک عصبی بهم وارد شد تا سر حد مرگ حالم بد شد اینا فقط واسه این بود که روت حساب کردم الان حالم بده خیلی اتفاق اون روز بد بود خیلی نمی خوام دیگه حرفی بزنم که ی روزی باعث پشیمونی جفتمون شه پس اگه فک میکنی الان حوصله ی من و حال وروزمو نداری ازم خرده نگیر من عذادارم هنوز ی هفته از مرگ الکی داییم گذشته

اینم بگم 3شنبه صبح که زنگ زدی من چند بار از کلاس بیرون اومدم ولی همش به شوق تو و شنیدن صدای تو بود حتی بعد تعطیل شدن کلاس تا 1.30 در اموزشگاه موندم گفتم شاید بیای ببینمت.اما دیگه نیومدی زنگم نزدی.

در مورد امروز 4شنبه به طرز فجیعی امتحان سخت بود ومن تسلط نداشتم وتقریبا هیچ فرمولی یادم نبود و امتحانمو خراب کردم اگه پشت تلفن بهت گفتم شنبه اولا که فکر کردم اصلا دانشگاه نیستی بعدشم چون وضع درستی نداشتم دلم نمی خواست منو ببینی این بود که گفتم شنبه.

اینا همش واسه این بود که بفهمی اگه منم الان به جای تو بودم و گیر ی ادم بد عنق مثل الان خودم میفتادم حاضر نبودم تحملش کنم بازم اینو گفتم که بدونی من  به تو حق میدم البته با ی سری ملاحظات.

پ.ن:خیلی از این وضع خسته ام.

دلم ی اغوش می خواست ی جایی که بشه توش راحت اشک ریخت.چه اغوشی مهربونتر از مادر اما حیف که اونجا دیگه طاقت اشکای منو نداره.

احساس تنهایی میکنم .تازه دارم میفهممم تنهایی چقدر وحشی به وجود ادم چنگ میزنه و هر ان نفستو میبره که خفه کنه.

فکمیکردم تنها اونه که میتونه حال و هوامو عوض کنه اما...

از مرثیه ها خسته شدم اصلا نمیفهمم چمه؟

تو این همه ادم بین این همه دوست هنوز بغض رو دلم سنگینی میکنه هنوز کسی پیدا نشده که بتونه ارومم کنه

اشوبم ...

هرکسی از ذن خویش شد یار من

پی نبرد از درون من اسرار من یادم نیست چی بود ی چیزی تو این مایه ها

پ.ن: خیلی دارم سعی میکنم خودمو جمع کنم اما...شاید توقع بیجایی ازش داشتم.

پ.ن:فکرنکن اگه مث بز اخوش سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم با اینکه بعدش میتونستم چیزی بگمو نگفتم کم اوردم نه

 قبل از هرچیز به احترام تو بود

بعدش به احترام تو بود

.

.

.

.

.

خیلیا بهم گفتن در شان من نیست حتی همکلام شدن با اون چه برسه به... واقعا متاسفم که تو...

پ.ن:من اینجا واسه دل خودم مینویسم دلمم اتیشه خاموشش نکردی هیچی هیزم بدی روش ریختی دقیقا حس ادمی رو دارم که دوبار از روش رد میشن که مطمئن بشن له شد وچیزی ازش نمونده اگه ناراحتت میکنه نخون

اگه به اینجا رو اوردم و دارم ناراحتیا و غصه هامو اینجا خالی میکنم واسه اینه که تو دنیای واقعی کسی دلش به حال من نسوخت.

داغونم...