من براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود......همیشه یکی بود یکی نبود........ سخن از ماندن نيست، من و تو رهگذريم، راه طولاني و پر پيچ و خم است، همه بايد برويم تا افقهاي وسيع، تا آنجا كه محبت پيداست................ نمی تونم از این شعر بگذرم.....
روزي كه ما دوباره كبوترهايمان راپيدا خواهيم كرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادريست روزي كه ديگر درهاي خانه هاشان را نمي بندند قفل افسانه يي ست و قلب براي زندگي بس است روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است .تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی روزي كه آهنگ هر حرف زندگي ست تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم روزي كه هر لب ترانه ست تا كمترين سرود بوسه باشد روزي كه تو بيايی براي هميشه بيايي و مهرباني با زيبايي يكسان شود ......روزي كه ما دوباره براي كبوتر هايمان دانه بريزيم