تبليغاتX
شب سراب


شب سراب

من از این دنیا چی می خوام؟!

خدا گفت :

لیلی یك ماجراست

ماجرایی آكنده از من

ماجرایی كه باید

بسازیش

شیطان گفت :یك اتفاق است ،

بنشین تا بیفتد .

آنان كه حرف شیطان راباور كردند .

نشستند

 و لیلی هیچ‌گاه اتفاق نیفتاد .

مجنون اما بلند شد،

رفت تا لیلی را بسازد

خدا گفت :

لیلی درد است

درد زادنی نو

تولدی به دست خویشتن

شیطان گفت :آسودگی است

خیالی‌ست خوش

خدا گفت :

لیلی رفتن است

عبور است و رد شدن

شیطان گفت :

ماندن است

فرو رفتنِ در خود

خدا گفت :

لیلی جست‌وجو است ،

لیلی نرسیدن است .

نداشتن و بخشیدن

شیطان گفت :

خواستن است

گرفتن و تملك

خدا گفت :

لیلی سخت است

دیر است و دور از دست

شیطان گفت :ساده است

همین‌‌ جایی و دم دست .

و دنیا پر شد از لیلی‌های زود

لیلی‌های ساده این‌جایی ،

لیلی‌های نزدیك لحظه‌ای

خدا گفت :

لیلی زندگی‌ست .زیستنی از نوعی دیگر .

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود

مجنون زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و

می‌دانست كه لیلی تا ابد طول می‌كشد..

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |


Design By : Night Skin