تبليغاتX
شب سراب


شب سراب

من از این دنیا چی می خوام؟!

حالم از خودم بهم می خوره موندم  چه طور میتونه ی دیوونه مثل منو تحمل کنه.

پ.ن: وقتی ی بار ی چیز ازت خواستم و بدون اینکه توجه کنی دوباره تکرارش کردی شکستم خورد شدم

خودمو مستحق بدترین توهین ها دیدم.حالا که میام باهات حرف بزنم جوابمو اینجوری میدی ...

اصلا تقصیر تو نیست من خل شدم بودم حالا دیگه نابود شدم نکنه هنوز نمیبینی

من فقط دلم تورو می خواست اما...

انگار تحملم واسه توام سخت شده انقدر حرف تو گلوم موند تو ین مدت که راه حرف زدن یادم رفته .دیدی چه تحملی اوردم که خودمو خفه کردم که نگات نکنم!!!!!!...

میفهمی حضور ت و نداشتنت یعنی چی؟

افکارم احمقانه اس دیوونه شدم .می دونی هرکی به من میرسید عاشق سرزندگیم میشد ولی حالا چی  الان ی وقتایی اداشو درمیارم اما تو که از من بودی چه جوری ادا درارم...

پ.ن:حس میکنم تموم شدم اگه هنوز دلت باهامه بهم نشون بده...

بهم فرصت بده اگه منو می خوای نذار الان که حالم خرابه همه چی خراب شه .نکنه ۵شنبه ۲هفته پیش یادت رفته ؟!همون روزی که فوق العاده ی انسان طبیعت داشتیم یادته میگفتی پاشو بریم اما من دلم نمیومد میگفتم تو الان اینجایی من اگه برم خونه دلم تنگ میشه ...مهرداد دوست دارم بهم کمک کن اگه هنوز جایی تو قلبت دارم بهم فرصت بده به خودم بیام من تو شکم .ی هفته بود از فوت داییم میگذشت من عاشق داییم بودم از بچگی تو خونه مادربزرگم بودم خودم تو مراسم خاکسپاریش شرکت کردم دیدم که روش خاک ریختن اما به خدا باورم نشد همش فکر میکردم زنده میشه امکان نداره مرده باشه اخه کی فکرشو میکرد.۵شنبه هفتش بود رفتیم سر خاک کلی اشک ریختیم برگشتیم پذیرایی کردم از همه با همه حرف زدم چه حرفایی ...همه رفتن غروب بود تازه فهمیدم چی شده یخ کردم سر شدم افتادم وسط اتاق مامان برم تو حیاط پشتمو ماساژ میداد بغض داشت خفه ام میکرد نفسم بالا نمیومد تازه داشتم میفهمیدم چی شده تازه داشتم میفهمیدم هیچی شوخی نبود همه اون چیزایی که دیده بودم واقعیی بود و هیچ جوری قرار نبود برگرده داشتم میمردم بغلم کردن بردنم بیمارستان دکتر به باابم گفته بود شانس اورده به موقع رسوندینش!!!

نمیدونی خونه ی مادربزرگ چه جهنمی شده همه داغونن همه پیر شدیم  جمعه حالم بد بود نتونستم به امتحانم برسم (مهرداد دستام بوی تورو میده؟؟!!!من که به تو دست نزدم!!!!!!دارم وجودتو حس میکنم.)شنبه اومدم کلاس اما با چه وضع اشفته ایی با اشک از خونه بیرون اومدم و تو مسیر تا به دانشگاه رسیدم اشک ریختم .سر کلاس ارام و قرار نداشتم احساس خفگی میکردم اخه دقیقا تو همین روز و همین ساعتا هفته ی پیش مصیبت به سرمون نازل شد.طاقت نیاوردم همش تو فکر مامان و مامان بزرگ و بابا بزرگ و دایی کوچیکم بودم که الان دارن چی میکشن حس میکردم باید خودمو بهشون رسونم.از کلاس زدم بیرون تا وقتی که برسم خونه نزدیک بود ی تصادف وحشتناک بکنم که اگه پیش میومد اونقدر له میشدیم که چیزی ازمون نمونه .وقتی رسیدم فهمیدم پدربزرگم حالش بهم خورده و بیمارستان بودن داشتم واسه مامان کباب میشدم که الان چی میکشه.خدارو شکر الان بهتره.بعدشم شب خونه ی مادربزرگ وتکرار جمله های دیوانه کننده و اعصاب خراب ما.

یکشنبه کلاس داشتم کلاس مکس ی هفته ایی بود کلاسارو به خاطر نامناسب بودن شرایط روحی من تعطیل کرده بود .نمیتونستم نرم.دیدن مونیتور دیوونه میکرد الان کمی بهترم منی که شب و روزم با نت میگذشت اون شب من داشتم کارامو واسه فردا با کد میکشیدم که این اتفاق افتاد و من که شدیدا غرق در کارم بود بی خبر از همه جا نمیدونستم چند متر اون ور تر دارن جنازه ی داییمو میبرن....این بود که دیدن فضای کد حالمو بدتر کرد روز یکشنبه و احساس میکنم دچار افت فشار شدیدی شدم که مجبور شدم از اقای...بخوام که واسم اب بیاره.اروم وقرار نداشتم از هر ثانیه برای قدم زدن تو فضای بسته ی کلاس استفاده میکردم بعدم در حالی که به گفته ی خودش می خواست ی قسمت خیلی مهم رو درس بده در حالی که هنوز 45 دقیقه از زمان کلاس مونده بود ازش خواستم که بزاره برم ...

وبعدم که اومدم دانشگاه و کاش هیچ وقت اون روز تورو نمیدیدم.خیلی شکستم مهرداد خیلی اینکه نخوای یا اصلا درکش واسه تو منطقی نباشه مهم نیست هرکی ازاده هرجوری که دوست داره فکر کنه اما من وقتی ی درخواستی از تو میکنم انتظار دارم بهم احترام بذاری و عملیش کنی نه اینکه دقیقا چند وقت بعد دوباره اون قضیه تکرار بشه این منو داغون کرد این یعنی اینکه به من میگی  نه خودت نه حرفات اصلا مهم نیستین ومن کار خودمو میکنم.

این مسئله بازم تکرار شده بود و من واقعا تو لحظه فککنم دومین شک عصبی بهم وارد شد تا سر حد مرگ حالم بد شد اینا فقط واسه این بود که روت حساب کردم الان حالم بده خیلی اتفاق اون روز بد بود خیلی نمی خوام دیگه حرفی بزنم که ی روزی باعث پشیمونی جفتمون شه پس اگه فک میکنی الان حوصله ی من و حال وروزمو نداری ازم خرده نگیر من عذادارم هنوز ی هفته از مرگ الکی داییم گذشته

اینم بگم 3شنبه صبح که زنگ زدی من چند بار از کلاس بیرون اومدم ولی همش به شوق تو و شنیدن صدای تو بود حتی بعد تعطیل شدن کلاس تا 1.30 در اموزشگاه موندم گفتم شاید بیای ببینمت.اما دیگه نیومدی زنگم نزدی.

در مورد امروز 4شنبه به طرز فجیعی امتحان سخت بود ومن تسلط نداشتم وتقریبا هیچ فرمولی یادم نبود و امتحانمو خراب کردم اگه پشت تلفن بهت گفتم شنبه اولا که فکر کردم اصلا دانشگاه نیستی بعدشم چون وضع درستی نداشتم دلم نمی خواست منو ببینی این بود که گفتم شنبه.

اینا همش واسه این بود که بفهمی اگه منم الان به جای تو بودم و گیر ی ادم بد عنق مثل الان خودم میفتادم حاضر نبودم تحملش کنم بازم اینو گفتم که بدونی من  به تو حق میدم البته با ی سری ملاحظات.

پ.ن:خیلی از این وضع خسته ام.

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

دلم ی اغوش می خواست ی جایی که بشه توش راحت اشک ریخت.چه اغوشی مهربونتر از مادر اما حیف که اونجا دیگه طاقت اشکای منو نداره.

احساس تنهایی میکنم .تازه دارم میفهممم تنهایی چقدر وحشی به وجود ادم چنگ میزنه و هر ان نفستو میبره که خفه کنه.

فکمیکردم تنها اونه که میتونه حال و هوامو عوض کنه اما...

از مرثیه ها خسته شدم اصلا نمیفهمم چمه؟

تو این همه ادم بین این همه دوست هنوز بغض رو دلم سنگینی میکنه هنوز کسی پیدا نشده که بتونه ارومم کنه

اشوبم ...

هرکسی از ذن خویش شد یار من

پی نبرد از درون من اسرار من یادم نیست چی بود ی چیزی تو این مایه ها

پ.ن: خیلی دارم سعی میکنم خودمو جمع کنم اما...شاید توقع بیجایی ازش داشتم.

پ.ن:فکرنکن اگه مث بز اخوش سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم با اینکه بعدش میتونستم چیزی بگمو نگفتم کم اوردم نه

 قبل از هرچیز به احترام تو بود

بعدش به احترام تو بود

.

.

.

.

.

خیلیا بهم گفتن در شان من نیست حتی همکلام شدن با اون چه برسه به... واقعا متاسفم که تو...

پ.ن:من اینجا واسه دل خودم مینویسم دلمم اتیشه خاموشش نکردی هیچی هیزم بدی روش ریختی دقیقا حس ادمی رو دارم که دوبار از روش رد میشن که مطمئن بشن له شد وچیزی ازش نمونده اگه ناراحتت میکنه نخون

اگه به اینجا رو اوردم و دارم ناراحتیا و غصه هامو اینجا خالی میکنم واسه اینه که تو دنیای واقعی کسی دلش به حال من نسوخت.

نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |


Design By : Night Skin