من از این دنیا چی می خوام؟!
بد جوری می لرزید . تنها به فاصله ی چند ثانیه بدنش یخ کرده بود.سرگیجه ی عجیبی داشت.انگار که تموم دنیا رو از پشت ی مه غلیظ میدید.دیگه طاقت نداشت. ی خورده جا به جا شدو چشاشو بست.خیلی دلش می خواست می تونست همون جا اروم بگیره بخوابه.اونقدر که وقتی بیدار شد چیزی یادش نیاد. می خواست تو اغوش کسی اروم بگیره که فکر میکرد امن ترین جای دنیاست.........تموم گلایه اش از کسی بود که گله ای ازش نداشت. باید بقیه راهو تنها میرفت.نفهمید که چجوری داره عرض خیابونو طی میکنه.اصلا تو اون لحظه چیزی واسش اهمیت نداشت.فقط می خواست برسه .برسه تو اتاقش روی تختش و تو سکوت بغضشو خالی کنه.ولی انگار به پاش زنجیر بسته بودن.قدرت کشیدن خودشم نداشت. منگ بود.وارد ی کوچه ی تاریک شد.بدجوری ترسیده بود سرش هنوز گیج میرفت.بدنش یخ زده بود.جلوتر از اون ی مرد با هیکل درشت توی تاریکی کوچه داشت قدم میزد. از ترس به مرز جنون رسیده بود.خیلی دلش میخواست همون جا مینشست و زار زار گریه میکردو ارزو میکرد که ای کاش بابا الان اینجا بود.هیچ موقع تا این حد نیازشو به وجود پدرش حس نکرده بود. تازه داشت میفهمید حمایت خونواده چه معنی میتونه داشته باشه. ترجیح داد راهشو دور کنه اما ادامه ی کوچه رو با اون مرد همراه نشه.وارد خیابون شد. دیر وقت بود.داشت دیوونه میشد به خودش لعنت فرستاد اخه من چه طور متوجه نشدم این همه مدت گذشته؟........... وقتایی که باهم بودن انگار همه چی یادش میرفت اصلا گذر زمانو حس نمیکرد.خیلی سخت میتونست ببینش واسه همین وقتی میدیدش دلش راضی به رفتن نبود. حالا تو این تنهایی شب............. باهر جون کندنی بود به خونه رسید.با رنگی که مثل گچ پریده بود . بدنی که یخ زده بود و دستایی که میلرزید .با وضع اشفته ایی که داشت. تو این وضع اشفته.درو که باز کرد مادرشو گوشی به دست پشت در دید. اصلا حواسش نبود.دقیقا همون بعدظهر به خاطر بدهی که داشت مخابرات گوشیشو قطع کرده بود.مادر بیچارش که فکر میکرد دخترش واسه خرید رفته وقتی تا اون وقت شب به خونه برنگشته بودو گوشیشم خاموش بود اروم و قرار نداشت. بیچاره دخترک از زور غصه داشت میترکید. اما مجبور بود خودشو اروم نشون بده و به سوال وجوابهایی که عین مسلسل رو سرش میریخت جواب بده.خیلی دلش می خواست واسه چند دقیقه ام که شده تو اتاقش تنها باشه اما مگه میشد!.احتمالا دوباره بهش شک میکرد. با همون لباسا روی تختش نشست و خیره شد به زمین ومثل ی فیلم تموم چند دقیقه ای که بهش گذشت جلو چشماش رژه رفت.پا شد ی نگاه به اینه انداخت.ولی انگار ادم تو اینه رو واسه اولین بار بود که داشت میدید.خیلی غریبه بود.حالش از خودش بهم خورد. انگار پیر شده بود. از اون روز دیگه حتی طاقت دیدن خودشم تو اینه نداشت. بعد اون روز هر روز کسایی رو میدید که درست مثل خودش بودن .باورش نمیشد چطور همه مثل همن؟ همیشه از مثل بقیه بودن متنفر بود . واسه همین دیگه حتی خودشم تو اینه ندید چون از تکرار این منهای هرروزه خسته بود. حرفهايی است برای گفتن كه اگر گوشی نبود نمیگوييم و حرفهايی است برای نگفتن حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند حرفهای شگفت,زيبا و اهورايی همين هايند و سرمايه ماورايی هركس به اندازه حرفهايی است كه براي نگفتن دارد حرفهای بيتاب و طاقت فرسا كه همچون زبانه های بيقرار آتشند و كلماتش, هريك، انفجاری را به بند كشيده اند كلماتی كه پاره های بودن آدم اند... اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند اگر يافتند، يافته می شوند... ...و در صميم وجدان او آرام می گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش میكشند و دمادم حريق های دهشتناك عذاب بر او میافروزند... *********************** سعی نکن زندگی را بفهمی فقط زندگی کن سعی نکن عشق را درک کنی در عشق محو شو زندگی رازی است که باید با آن زیست عاشقش شد و تجربه اش کرد .

| Design By : Night Skin |


