من از این دنیا چی می خوام؟!
هیچکی رو جز اون باور نداشت.گرچه فکر میکرد تموم باورهاشو به بازی گرفته اما از اون قلب اسمونی تر تو هیچ سینه ای سراغ نداشت. سرش گیج میرفت.اونقدر که طول و عرض اتاق رو دور خودش چرخیده بود. اما نفهمید منظورش چی بود؟!!! اصلا به دنبال هجای کلمات نبود.فقط یک نقطه رو میدید که برق میزد و محو می شد. شاید نمی خواست باور کنه اخه از باورش میترسید از خودش بد ش اومد چه فکرایی در مورد ش کرده بود چطور فکر میکرد اونو شناخته در حالی که................. کاش خونشون به جنگل نزدیک بود. انگار بازم دچار توهم شده بود .اخه این روزا اگه بخوای ساده باشی مثل ی کلبه ی پرت تو دل ی جنگل....................................کی که باور کنه؟!!! چقدر رویاهاشو قشنگ رنگ می زد. تو فکر کن خیلی از اون سالها گذشته ................................................................................................. به یا د اون شبی افتاد که با خوندن یکی از دستنوشته هاش که سعی میکرد با بالاو پایین کردن جمله هاش ادای شاعرهارو در بیاره . همون نوشته ایی که میرفت مسیر زندگیشو تغییر بده به تک تک جمله هاش نگاه میکرد انگار بین اون همه شعر پر گلایه و اعتراض تنها نوشته ایی بود که به دلش ارامش میداد حس عجیبی پیدا کرد تو تموم کلمات میدید که از خودش گذشته بدون هیچ توقعه ایی وقتی به اخر رسید انگار که ازجمله هاش نتیجه گیری کرده باشه دلش به حالش سوخت تصمیم گرفت خودشو کنار بکشه دیگه جایی واسه اون نبود انگار همه چی مثل یک خواب بود ی خواب کوتاه و اشفته. دلش گرفت کاش مثل قدیما بهش میگفت بمون کاش تموم اون جمله ها تکرار میشد یادش میومد که بهش گفته بود تا تقی به توقی میخوره تو میخوای جدا شی.نمی دونست همیشه از ی ترس دائم رنج میبره نمیدونست شاید پیشگو باشه هرچند که اون ی ادم عادی بود که این روزارومی دیدو ترسید عاشق شه ونتونه دووم بیاره.تموم حرفاش جلو چشماش رژه میرفت عصرایی که قرار بود برن پیاده روی زندگی که قرار بود بسازه و فکرایی که تو سرش بود.تو دلش ی اه به اندازه ی تموم روزای قشنگی بود که هیچ وقت نیومد با خودش گفت تو که رفیق نیمه راه بودی چرا به عشق دلخوشم کردی؟ دلش می خواست تموم کلاساشو با اون باشه روزایی رو یادش میومد که از هزار کانال خودشو مثل کبوتر به این در و اون در میزد که بفهمه اون واحداشو با کی میگیره که نکنه واحدی رو با اون نیفته و تو حسرت ی لحظه دیدنش بسوزه اما امروز امروزی که اون دیگه غریبه نیست دیگه حتی روش نشد بهش بگه میخوام که با تو باشم. دیگه حتی باید اون کورسوی موندم می بست.اخه ازش خواسته بود به همه بگه تنهاش گذاشته.ی روزایی میگفت روت نمیشه به بقیه بگی با منی و حالا ازش میخواست که کم شدنشو جلو دوستاش جار بزنه ........... نمیتونست... هیچ وقت با صمیترین دوستاشم از ارتباطش چیزی نگفته بود الانم با کسی نبود که بخواد چیزی بگه( اگه کسی چیزی فهمیده بود رفتار خودش ی وقتی عاشقانه بود ولی انگار همه چیز یادش رفته بود حتی خودش چه برسه به........) اما بازم به احترام اون حاضر بود هر کاری بکنه(حتی اگه اون پاککن بشه به ی خط اشفته تبدیل میشد توی صفحه). از بودن تو اون فضا تو عذاب بدی بود دلش نمی خواست عشق دستو پا گیرش دست و دل اونم ببنده وبیشتر از هر چیزی از ترحم سخت بیزار بود.هیچ موقع فکر نمیکرد ترحم تا این اندازه نفرت انگیز باشه اما وقتی مورد ترحم قرار گرفت تازه فهمید چه بدرنگه........ چه دنیای گرگ صفتی رفتن مهمانی نمی خواهد چه با احترام چه بی احترام میان خاطرات مرده دفن شدن دفن شدن است به دنبال کدام نشانی میگردی دل ساده جای تو انجاییست که از اغاز نبود به کدامین وفا از تو بگویم؟؟؟ سرگردان خاطرات samira. توجه :از دوستانی که بیماری قلبی یا دلهای تیر خورده ای دارند خواهش مندیم اینجا نیان چون می خواییم تا میتونیم بشکونیم بسه دیگه شکستن. دیشب یکی از شبهای خوب خدا بود شبی که همه میرن حاجتاشونو به خدا میگن تا به ارزوهاشون برسن یا گره ای از مشکلشون حل شه.وقتی دلی عاشقه غیر طلب معشوق چه نیت دیگه ای میتونه داشته باشه؟دیشب نیت و حاجت من تو بودی اما بعد اینکه از خدا طلب عفو واستغفار کردم .همین که خواستم تورو ازش بخوام وبگم پیشم بمونی تا ابد دلم نیومد میدونی چرا؟چون ترسیدم با حاجتم با ارزوم روی ارزوهای تو سایه بندازم ترسیدم اون چیزی که تو دل منه تو نخوای و من ارزوهاتو خراب کنم واسه همین به نفع تو زدم به خاکی میتونی درک کنی از عشق گذشتن به خاطر کسی که دوسش داری یعنی چی؟؟؟؟؟؟من کنار کشیدم که جامو به تو داده باشم تا بتونی با خدای خودت خلوت کنی میدونم خدا واسه همه وقت داره اما خواستم خدا فقط حرفهای تورو بشنوه (نکنه باز پارتی بازی بشه و تو بازبه اون چیزی که میخوای نرسی خوشا بحال او كه عاشق توست... آنكه مي يابدت در نرمي آب و سختي سنگ... در لطافت بهار و در خشونت زمستان...در حال و در هر زمان... عشق ميجوشد در قلب كوچكم و ضربان نبضم تند ميشود... و همچنان حس گنگي عذابم ميدهد... مهربانم، نميدانم كدام سو به افق روشن بي سوئي ختم ميشود...كدام وجود رهنمونم ميسازد به خلا عاشقانه ي بي وجودي...كدام نور چراغ راه تاريكترين شب عمرم خواهد شد...؟ نگاهم به دنيا... به خودم... به اطرافيانم... تغييري ژرف يافته و اين اميدوارم ميسازد...نه ازان جهت كه حس پيشرفتي در مسير رسيدن به تو حس ميكنم... تنها بخاطر اينكه ميبينم به نحوي مرحله ي جديدي پيش رويم گذاشته اي...اين راه جديد چه به عمق دره ي سياهي منتهي شود چه به اوج قله ي نورفرقي نميكند... نگاهم كرده اي و همين است كه سخت بيتابم ميكند... و هرگاه كه نگاه آسمانيت با زندگي ساده و كوچكم تلاقي ميكند لرزشي وجودم را فرا ميگيرد و برق اميد در چشمانم ميدرخشد... یادداشت قلم :بچه ها قدر این شبها رو بدونید خدا خیلی بزرگتر از گناهان ماست پس ناامید نباشید که شب بخششه .امشب شبی که در خونشو به روی هممون باز کرده پس بخواید هر انچه که میخواهید وبدانید هر انچه که صلاح حال و ایندتان باشد به شما داده خواهد شد.دلاتونو بسپارید به خدا .توکل کنید که اون بهترینهارو واسه هممون فراهم کرده اگه خودمون غافل نباشیم. کافی با خلوص نیت و با تموم وجود صداش کنید مطمئن باشید جوابتونو میده و دست خالی از در خونش ردتون نمیکنه هرچی باشه اونی که اون بالاهاست خداست که از هر کسی بخشنده تر و مهربونتر.مام فراموش نکنید.خدایــــــــــا سرنوشت مرا خیر بنویس تقدیری مبارک تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم "دکتر علی شریعتی"

).این روزا باورم نمیشه این منم.این منم که به خاطر تو و رویاهات دارم حتی از رویام میگذرم ای خدا با من چه کردی.
| Design By : Night Skin |


