تبليغاتX
شب سراب


شب سراب

من از این دنیا چی می خوام؟!

  التماست نمی كنم

هرگز

گمان نكن اين واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنيد                    تنها می نويسم بيا!  

   بيا و لحظه ای كنار فانوس نفس های من آرام بگير               نگاه كن                            

ساعت از سكوت ترانه هم گذشته است!

اگر نگاه گمانم به آمدنت نبود                                  ساعتی پيش

اين انتظار شبانه را به خلوت ناب خوابهای تو می سپردم

                                                          حالا هم

                                                                به چراغ همين كوچه كوتاهمان قسم

                 بارش قطره ای از ابر بارانی نگاهم كافی است

                                                       تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع كنی

                                                        اما

             تو را به جان نفس های نرم كبوتران همره نشين

بيا و امشب را

          بی واسطه سكسكه های گريه كنارم باش

مگر چه می شود

يک بار بی پوشش پرده ی باران تماشايت كنم؟؟؟ها...

چه می شود؟؟؟......          

نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 3:4 قبل از ظهر توسط دختر خاطره ها|

این  جمله رو شاید هزار  بار  شنیده  باشیم  اما  انقدر  عمیق  که هزار  بارم تکرار  بشه  کمه
ازکسي که دوستش داري ساده دست نکش شايد ديگه هيچ
 
 کس رو مثل اون دوست نداشته باشي از کسي هم که
 
دوستت داره بي تفاوت عبورنکن چون شايد هيچ وقت هيچ کس
 
 تورو مثل اون دوست نداشته باشه .
نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 2:19 قبل از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

      خدایا هرکی ندونه تو خوب می دونی چقدر دوسش داشتم  چقدر دوسش دارم و هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم.خدایا این روزا فکر میکنم قلبامون از هم ی دنیا فاصله داره .هر کاری  میکنم این فاصله پرشه .نمی شه.نمی دونم چرا همش ی خلا رو حس میکنم.خدایا چطور میشه به اون روزا برگشت؟اصلا میشه؟؟؟؟به روزایی که عشق بود بین من و اون بین ما.خاطراتم همه با اشک چشمام خیسه .نمی دونم راه  کجاست؟گم شدیم انگار تو معجون زمان.همش فکر میکنم اینقدر از هم فاصله گرفتیم که به خوی غریبگی عادت کردیم.انگار که اصلا اون روزای عاشقی یادم نیست.اون همه تب و تاب برای رسیدن واسه داشتنش.وقتی یادم میفته چه عشقی بهش داشتم و چی شد بی اختیار گریه ام می گیره.انگار مثل ی فیلم که تموم میشه قصه ی مام تموم شده.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط دختر خاطره ها|

  تعطیل شد!!!!!!              من این وبلاگو از سر تفنن باز نکردم .ی روز ی بار که خیلی شکستم واسه انتظار ی

 

دیدار وقتی با بی تفاوتی گذاشتی رفتی .وقتی خواهش کردم که بمونی و نموندی

 

وقتی تمام لحظه شماری هایی که واسه دیدنت تا اون روز داشتم  به باد رفت وقتی

 

دلم شکست وقتی خورد شدم وقتی دنبالت اومدم به خیال اینکه نرفتی اما رفته

 

بودی اون وقت تموم وجودم له شد وقتی جمله ها و کلمات رو گم کردم وقتی مثل ی

 

ادم منگ نمی دونستم دارم چی واسه استاد کنفرانس می دم چون تو تموم اون

 

لحظه ها تموم فکر من تو بودی.حتی یک جمله هم به ذهن داغونم نمی رسید که از

 

دهنم بیرون بیاد .انگار که ی بغض داشت خفم می کرد.بعد اون روز تا 2 روز مثل مرغ

 

پرکنده تو اتاقم بالا پایین می کردم.تا که شاید بتونم مثل همیشه ی دلیل واسه کارت

 

پیدا کنم و باز هم مثل همیشه تموم تقصیرارو گردن خودم بندازم.اما هرچی فکر کردم

 

هیچی نتونست ارومم کنه( مثل امروز که بازکلی با خودم کلنجار رفتم که بتونم  قبول 

 

کنم ی عالمه اشک ریختم دلم راضی نمی شد این پست رو بذارم من کلی حرف

 

نگفته باهات داشتم.باورت میشه تو روزای امتحان که همه غرق درس خوندن بودن من

 

ی سرسید از دلتنگیام از تو پر کردم هنوز خیلی مونده بود که بفهمی چقدر عاشقتم

 

چقدر دوست دارم و ........... )می تونی بفهمی وقتی نیاز داری حرف بزنی وقتی نیاز

 

داری زار بزنی وقتی هیچکی رو پیدا نمی کنی که همدمت بشه وقتی از ترس اینکه

 

مبادا غرورت جلو دوستات خورد بشه دوستی واست نمی مونه که دردلتو بهش بگی

 

چه حالی پیدا میکنی؟؟؟از همون روز تصمیم گرفتم تموم دلتنگیامو تو دل این کامپیوتر

 

بریزم تا شاید این همدمم بشه وقتی اومدم مات موندم فکر نمی کردم این همه ادم

 

همدرد تو این دنیای مجازی مثل خودم پیدا کنم اما حالا خستم خیلی  خسته از

 

دست و پا زدنهای الکیم از دلخوشیهای پوچم حس می کنم دارم تو عشق غرق

 

میشم  عشقی که به هرطرفش نگاه میکنم فقط خودمو میبینم ی عشق یک طرفه

 

که محکوم به فناست .اگه این بار بشکنم می دونم دیگه هیچ چیز ارومم نمی

 

کنه.می ترسم می ترسم باز دلمو تو قمار زندگی ببازم و از این تنهایی تنهاتر

 

بشم .می ترسم مثل همیشه تو اوج باورم به ناباوری برسم .دیگه نمی تونم ی بار

 

دیگه از اول از دستت بدم.من ی بار مردم.اینقدر تو بازی زندگی خورد شدم

 

که.........شاید ی روزی داستان زندگیمو نوشتم اما اینقدر عجیب هست که خودمم

 

شاید باورم نشه شاید بیشتر شبیه ی قصه ی خیالی باشه تا واقعیت شایدم بگن

 

دیوونس ولی زندگی تو این مدت کم عجیب ترین قسمتهاشو بهم نشون داد.گاهی

 

فکر میکنم چقدر احمقم که دل خوشم به این نوشته ها با اینکه تو گفتی ما به هم

 

نمی رسیم با اینکه گفتی قسمت نبود.با اینکه من به قسمتی دل خوش کرده بودم

 

که خودمون قرار بود بنویسیم نه این دنیا.می ترسم .می ترسم از انکه باز در

 

جستجوی سراب در برهوت بی پایان شب گم شوم.  میترسم از این دل  از این

 

سرسپردگی از این غفلت از این خواب .خدایا پس راه من کو؟؟؟!!!   نمیدونم چرا

 

اینقدر بریدم .می ترسم به عشقی دل خوش کنم که مال من نیست.واین داغونم

 

میکنه.دیگه نمی خوام خودمو گول بزنم.دروغه ی خیاله اگه باور کنم توام منو دوست

 

داری.یادته قصمون چجوری شروع  شد؟سر ی پروژه یادته؟یادته. یادته گفتم حرفامون

 

حرف کارمون باشه اعتراض کردی گفتی نه.یادته اعترافمو یادته گفتم تو واسه من ی

 

دونه ای با همه فرق می کنی.یادته اون روزا خوشحال شدی چقدر؟حالا چی؟اگه

 

الان بگم بازم خوشحال میشی؟می دونم نمی خواد جواب بدی دیگه اون روزا گذشته

 

بهتر خودمو گول نزنم. حس میکنم تب کردم  حالم خیلی بد.تو خیلی عوض شدی

 

انگار من مهرداد و گم کردم  هرجارو می گردم

 

نیست .                                                                                                        

 

چقدر بیگانه ای با من ؟!!!همچو باد میگذری و همچو سایه ای تنها مرا

 

نمیبینی .ببخشید اقا لحظه ای وقتتان را به من می دهید؟ بله .اما مختصر و کوتاه

 

لطفا.عشقم را گم کرده ام نمی دانید ایا نشانی اش را؟ روزی بی خبر رفت و عمری

 

حسرت حاصل این عشق بود.بی خبر رفت و مرا در این بهت غریب رها نمود.  عشق از

 

یاد تو رفته انگار موندنم .زار زدنو التماسم بی فایدس میرم عزیزم فقط به این امید که

 

خوشبخت شی.همین.                       اگر به خانه ی من امدی برای من ای مهربان

 

چراغ بیاور.

نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

         خداحافظ                              

چقدر سخته تو چشای کسی که تموم عشقت و ازت دزدید و به جاش ی زخم

همیشگی رو به قلبت هدیه داد

 زل بزنی و به جای اینکه لبریز  کینه و نفرت شی 

حس کنی هنوزم دوسش داری/ 

 چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه

بدی که ی بار زیر اوار غرورش همه ی وجودت له شده/

 چقدر سخته تو خیالت

ساعتها باهاش حرف بزنی

 اما وقتی دیدیش چیزی جز سلام نتونی بگی /

چقدر

سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه 

اما مجبور باشی

بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری /

هنوزم دوسش داری/

 چقدر سخته گل ارزوهات

و تو باغ دیگری ببینی

 وهزار بارتوخودت بشکنی و

اون وقت اروم زیر لب بگی گل من

باغچه ی نو مبارک/

 گل من باغچه ی نو مبارک...........

نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها|


Design By : Night Skin