من از این دنیا چی می خوام؟!
دیر زمانیست اینجا بی تو افسرده ترین اهم می سوزم و خاموشم در غربت غمناکم هر شب در طلب بوسه بر دست عزیزت ای یار می سوزم و می سازم درخلوت غمناکم یا رب مددی مارا در غم همه عمر طی شد یا سببی باز ار امشب می خوام از بشت نقاب کلمات بیرون بیام.می خوام ی ذره خودم باشم.می خوام اینجا دلتنگیامو خالی کنم بدون اینکه بدش یکی بهم بگه دل خوش سیری چند بدون اینکه از عاشق بودنم تو دنیایی که عشق رنگی نداره خجالت بکشم و فک کنم من دارم اشتباه می کنم و اونا راست میگن. امروز رفته بودم میراث .بارک دم میراث .خدای من انگار هزار سال از اخرین باری که با تو اونجا بودم می گذشت.هروز باهم اونجا بودیم یادته به بهونه ی میراث خدا بدر اوستا........بیامرزه با بروژه ای که داد حسابی تابستونمون و بر بار کرد.استادا واقعا همشون بانی خیر بینمون بودن.یادته این بارک.میراث .کتابخونه اصلا نمی تونم باور کنم فقط یک سال از اون همه شور عشق گذشته.انگار که هزار سال بیش بود.حس می کنم بیر شدم.انگار که عمری گذشت. حس می کنم تو این مدت که اینقدر یهوه ای به همه چی بشت با زدی و رفتی خیلی شکستم . می دونی ی جورایی همش.همیشه بر غصه ام هیچ جوری ام درست نمیشه.انگار که اون ادم خنده رویی که خنده از لباش باک نمیشد مرده.بچه ها هی می گن چته؟می گن ادم توداری لو نمی ده.منم میگم هیچی من خوبم عالی ام معرکه ام.فقط نگران اب و هوام ی ذره گرم انگار.اینجوری میرم تو ی دنیای دیگه اونام با خودم میبرم.میریم برسه می زنیم حول درسا بروژه ها و من باز تنها میشم بدونه اینکه کسی بفهمه چقدرتنهام. چقدر احتیاج دارم دردو دل کنم چقدر نیاز دارم زار بزنم.میدونی چی من اینارو حق خودم نمی دونم. اینقدر کم نبودم ی روزی که امروز انقدر راحت بشکنم.به هر طرف نگاه میکنم تورو میبینم.انقدر خاطره داریم که هر گوشه و کناری ازت ی نشونی باشه.راستی امروز کلی معطل شدم که یکی از بچه ها بیاد اخرم نیومد.خیلی اعصابم خورد شد باورم نمیشد اون موقعه ها تو چقدر منتظرم میموندی و من همیشه اون کوچه رو یادت میاد رو دیوارش نوشته بود هزار راه نرفته یادته قول دادی بهم تموم اون هزار راه نرفته رو باهام میای و تنهام نمی زاری!!! اما نمی دونم چی شد که هنوز راه اول نرفته دفتر قلبم بستی .اولین باری که دستامو گرفتی....................... کلام اخر گرچه تا زنده هستم در خیالم میمانی.با خیال شادیت شاد خواهم شد و با غم تو میمرم و با تو زندگی خواهم کرد. . اما امروز دعوتم را ازدیدن عاشقا نه هایم بس می گیرم.نمی خواهم التماس قلبم را ببینی.نمی خواهم قلبت را بیازارم. نمی خواهم دلی به حال دلم بسوزد. دوستت داشتم.دارم.و خواهم داشت. ye ashegh samira و می خواهم باز تنهائیم را با خود قسمت کنم .روزهای هفته را می شمارم . با تنهائی به گردش می روم به تمام ان جاهائی که با تو سرزدم می روم. شادم از اینکه تنهائی نمی خواهد مرا تنها بگذارد. نه دیگر این بار نه دل می بازم نه عادت میکنم فقط همراهش میشوم. تنهائی مرا میبرد تا به رویا. من با تنهائیم به تمام ان جاهائی که با تو سر نزدم هم سر میزنم. به جنگل میرویم می خواهم کلبه ی عشقی را تو برایم ساختی به او نشان دهم. می خواهم یک ذره به تنهائیم حسادت کنی. دوست دارم ببینی بی تو من تنها نماندم. به ان کلبه میرویم و ان چوبهای دست نخورده. تو می خواستی هیزم ها را بشکنی واتش عشقمان را برافروزی.......با تنهائی جلوی اتش می نشینم .به صدای قلب سوزناک اتش گوش می کنم نه طاقتم نیست این سوختن رنج است نمی سوزانم چون قلبم سوخته حال من و تنهائی می خواهیم به ساحل برویم همان جائی که من دوست داشتم روزی با تو به رد بای مانده از عشق برروی شنها بنگرم و شادمان و سرخوش از اینکه جای باهای عشقم را در کنار جای باهای خود خواهم دید. می بینی من ابتدا تنهائیم را به ان کلبه بردم نه به ساحل .نمی خواستم تو از من دلگیر شوی چون می دانستم تو ان جنگل را بیشتر دوست داری این یادگار از توست در خیال خام خاطرم. تنهائی مرا به هم اغوش شدن با دریا می خواند . من گریزم را بنهان نمیکنم و می گویم من می ترسم . عشق من اینجا نیست او گفته بود با من به دریا خواهد امد اما تو تنهائی و تنهائی مرا به دست که میسباری؟! تنهائی می گوید: مگر فراموشت شده که تو تنها امدی وتنها هم خواهی رفت. گریزت از چیست؟ از موجی که تورا در اغوش خواهد گرفت ورها نخواهد کرد. حتی موج تورا تنها نمیگذارد.این بهتر است یا عشقی که تنهایت گذاشت؟! اری من هم از این وسعت تنها و بی تو ماندن در خیال خاطرات خسته ام. می خواهم بیارامم و این موج مراتنها نمی گذارد .می روم تا در اغوش دریا گم شوم انگار دیگر گریزم نیست .نمی ترسم از این دریای طوفانی . می روم تنهائی سهم من نیست . جای باهایم روی شنها بماند یادگاری........ امروز روز تقسیم تنهائیست . باز هم دیر میرسم ولی این بار شادمان از این دیر رسیدن. ته صف جای من است .صف انتظار طولانیست گوئی همه در انتظارند تا ببینند موعد تنها ماندنشان کی فرا خواهد رسید!!! شادمانم که این بار دیر رسیدنم فرصت تنها شدن را از من خواهد گرفت. غرق در خیال خویش م وشادمان .گوئی نگاهها همه مرا می خوانند انکه تنهائی را قسمت می کند صدا میزند هی فلانی چرا ته صف ایستاده ای؟؟؟ عشقت گفت : عشق مرا در ابتدای صف بنشانید بیا جلو تمام تنهایئ ها سهم توست
اگه اسمون غریبه تو شبای بی ستارم اگه زندگی فریبه تو خیال باره باره ام اگه من تو انتظارم واسه دیدن نگاهت اگه دل به جاده دادم واسه بردن خیالت اگه تو بهار عشقم مثل باییز زرد و خشکم اگه صبح روشن و من توی تاریکی نشستم نازنین سرت سلامت عشق من تو خوش بمونی زندگیت بر از بهار شه بر از روزای رنگی بر شعر و شوق برواز برشه از مدادرنگی . امروز انقدر واژه هایم با دلم بیگانه هستند که فریاد عشقم همچون شعله ای سرکش وجودم را می سوزاند در سکوت. بی انکه بدانم وقتی تورا میبینم چگونه این فریاد را درمیان واژه های بیگانه بگنجانم..... samira .
یا که بمیران ما را.samira
کم اوردم.
شد. به یاد داری ایا روزهای اغازین عشق اتشینمان را ؟گفته بودم به تو می خواهم زبان تازه ای بین ما باشد . گفته بودم از بازی واژه ها بیزارم .گفته بودم هرگاه خواستی بفهمی عاشقم یا نه فقط در چشمانم خیره شو و بدان که هیچگاه چشمها یمان راز درونمان را مخفی نخواهند کرد. گفته بودم نمی خواهم دوست داشتنم را لا به لای کلمات هزار رنگ ببیچم و به تو هدیه کنم. گفته بودم تکرار یعنی ملال. تو خواستی که بشنوی. یادت هست تو گفتی کلمات هرچند بی ارزش اما شنیدنش را از من دریغ نکن. گفتی می خواهم دوست داشتنت را بشنوم و من گفتم ...............باز هم به خاطر تو. به بازی واژه ها دل سبردم. از همان زمان دیگر چشمانمان محو تماشای هم نشد دیگر هیچگاه به عمق احساس هم بی نبردیم. و هروز بیشتر واژه های ما براز رنگ و فریب می شدند . و چشمانی که با هر فریب به سویی خیره می ماندکه شاید می ترسید برده بردارد از راز درونمان .چشمانی که برز حقیقت بود اما ما ندانسته اورا فراموش کرده و خود را به گرداب کلماتی بوچ سبرده بودیم. کاش هیچگاه نمی خواستی بشنوی .کاش می گذاشتی عشقم در قلبم و درنگاهم عاشقانه بماند تا روزی از تکرار بی وقفه ی< دوستت دارم عشق من> دلزده و خسته نشوی.
دیشب انگار خورشید تابید خواب دیدم انگار تورا میدیدم نه شاید دفتر خاطراتم را باز کردم یا که شاید............. اه عکس تو میان قاب خالی دلم نقش میبندد باز ای اسمان باورت میشود من عشق را دزدیده باشم؟ اری گوئی هنوز خورشید می تابید ماه زنده بودانگار راه من بیدا بود ستاره بود هنوز انگار همان روزها بود چقدر گرم بود ان روزبارانی نگاهش را دزدیدم وامشب خیال خوش ان روز مهمان خلوتم خواهد شد نگاهت همیشه با من است واین دنیای افسون را به دنیایی نمی بخشم. samira
دیر میرسیدم.چقدر منتظر میموندی.ببخشید ی دنیا ببخشید. می دونی امروز تو اون بارک تو میراث همه جا همه چی سر جاش بود اما خیلی غریب بود.چون تو نبودی دلم بد جوری بی تاب بود تو سالی که گذشت همیشه هرجایی که رفتم باهام میو مدی .من احمق نمی فهمیدم اون موقع با تو بودن یعنی چی؟اما امروز خوب می فهمم نبودنت یعنی چی. نه بیرون نه خونه نه دانشگاه هیچ جا .جای من نیست.خسته شده ام. دلم تنگ شده.نمی خوام باور کنم که رفتی که نیستی.دلم می خواد بگم تو همین نزدیکیا هستی بیش من.دلم می خواد باور کنه که برمی گردی باور کنه که این بار تو برمیگردی.اما حتی به خیالشم امیدی ندارم.امیدوارم هیچ وقت اینارو نبینی. اصلا مگه میشه ی روزی تو برگردی.تو که اینجوری گذاشتی رفتی.تو اوج عشق وقتی واسه هم میمردیم لعنت به این زندگی که هیچ وقت حساب کتاباش درست از اب در نمیاد
از شوق بی حدی لبریزم وقتی دستانت را در میان دستانم می بینم. این دو یار دیرینه که فرصت اشناییشان به وسعت فروریختن قطره ای اشک بر گونه کوتاه بود. چه شوق کودکانه ای داشتم و چگونه وجودم از عشق لبریز می شد. درونم تهی می گشت و حس سبک بودن رها بودن .انقدر سبک که می توانستم با تو تا اسمان رویاها برگیرم. چه زیبا بود حس اشنایی دستهایمان و چه شرمی داشتم از حضورت. خوب به یاد دارم اولین بار وقت وداع تو در چهارچوب در ایستاده بودی و من دستم را دراز کردم هنوز حیرت تورا به خاطر دارم وبعدهایی دیگر نیز. وبعد از ان من دستانم را در میان جیبهایم گذاشتم تا بی هوا در طلب دستان مهربان تو به سویت دراز نشوند. مدتی گذشت و هوای دست دادن در اغاز هر سلام از سرم برید................و بعدها شوقی بی حد از انکه تو دستانم را در میان دستانت می گرفتی و کنارم قدم می زدی در کوچه های دور و تکیه گاهم شدی .گفته بودی به من خوشبختی چیست؟ گفتم خوشبختی یعنی کنار تو قدم زدن و نهایت ارزویم اینست روزی بی هراس کنارت قدم زنم. چه شوقی از بیوستن داشتم.انقدر در تب لحظه ی رویایی و افسونگر اشنایی این دو عاشق هستم که نمی توانم اشتیاقم را توصیف کنم. دوست داشتم هیچکاه دستانت را از میان دستانم برنداری وشرم عشق مانع ام میشد که وقتی این دو یاراز هم جدا می شدند من در طلب دستم را به سویت دراز کنم. هنوز هم در تب ان لحظه ی تب داری هستم که میان کوچه ی سرد زمستانی همچون شعله ای در عطش عشقت می سوختم............ واکنون فاصله دنیایست بین من و تو ........... گرچه هنوز در ان تب می سوزم و خاموشم........................
صد بار با این دل بریشان عهد بستم به حرمت عشقی که گذشت سکوت کند و راهی خلوت تو نشود.صد بار عهد بست و صد بار توبه شکست. در اینجا سوگند می خورم حتی اگر در خیال تو بمیرد نمی گذارم اشفته و بریشان به سویت اید و تورا نیز اشفته سازد. اگر من عاشقم گناه از تو نیست .این تقدیر من است. می سوزم در سکوتی خاموش . اگر امروز این کلام با تو گفتم بشیمان شدم از انکه تورا راهی خلوتی نمودم که سراسر قصه ی عشق تورا به نجوا می نشیند .می دانم عشق من در تاریکترین و بی نشان ترین جای قلبت دفن شد .بس می روم تا نشانی هایم را نیز در گور سرد زندگی ام دفن کنم .اگر امروز همچو بیگانه ای از نگاهت می گریزم طا قتم نیست تو در فاصله ی کمی با من و من همچون غریبه ای در تو................................. نازنینم می دانی بر شوری که در دلم به با کردی بایانی نیست . قلب من یک بار عاشق شد و با هرم این عشق امروز نفس می کشد. بس بایانی بر تو در دلم نیست حتی اگر باید نبودت را باور کنم. عاشقانه دوستت دارم.و بر این عشق خرسندم. شادم از انکه کلام بی خردان در مورد تو توهمی بوچ بود. و غمگین از انکه او که باید به لیاقت خود در این عشق شک می کرد من بودم نه تو .این اخرین دعوت من برای خواندن دلتنگی قلبم بود . گرچه دلتنگیهایم تا ابد باقیست.
samira 
..samira
| Design By : Night Skin |



