تبليغاتX
شب سراب


شب سراب

جاده حسرت @ رویای خیس

اینجا نشسته در پی انکار  خود، زنی                               

از پا بریده، سخت  گرفتار  خود،زنی                                                                                      

عاشق که شدصلیب خودش راکشیده بود

 با ناخنی ظریف به دیوار خود، زنی
 بر دوش خرد میکشد این بار سخت                                                                                            

 تا می شود ضمیمه ی آزار خود...زنی AksHa_IR_27.jpg (55 KB)          

نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

حال من بد نيست غم، کم می خورم

کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب

خنجری بر قلب بيمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

ازغم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم

خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از اين بابی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوشباورم گولم مزن!!

من نمی گويم که خاموشم مکن

من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود

قصه هايم را خريداری نبود

وای! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد

خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان

خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد

اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟نه

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟

نه هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه

هيچ کس اشکی برای ما نريخت

هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم

گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

                                      

نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها|

امروز روزی که این نی نی کوچمولوی من یک ساله میشه تفلدت مبارک عسیسم

این وبلاگ و شب سرابش ی دنیا خاطرس واسه من.خاطرات تلخ و شیرین و البته روزهای سختی که داشتم

 و تنها صفحه ای که سنگ صبورم بود و تو اوج بی صدایی فریاد قلب عاشقم

لحظه به لحظه هام تو دلش ثبت شد تا امروز مثل ی صندوقچه ی خاطرات با ورق زدن هر صفحه اش تموم اون روزها مثل ی فیلم از جلوی چشمام رد شه.

هرچند که هیچ وقت به ارشیوم سر نمیزنم اخه معمولا خاطرات خوبی توشون نیست وبا دوباره خوندنشون بی اختیار اشک و به چشمام میاره.

ترمی که من این وبلاگ و ساختم اولین ترمی بود که دانشجوی کارشناسی شده بودم و

با اینکه این وبلاگ شده بود شب و روز من  اما فقط تو اون ترم نمره هام واقعا عالی بود حتی خیلی بیشتر از توقع خودم اخه فقط به اندازه ایی می خوندم که واحدمو پاس کنم و اصلا وضع روحی مناسبی ام نداشتم اما نمره هام نجومی بالا بود 19/5 -18-17/5

اینکه میگن ادم تو سختیا بیشتر به موفقیت نزدیک واقعا راسته در مورد من که بوده

نمونه اش همین امسال تو ی مورد دیگه ای به شکل فوق العاده ای باز واسم پیش اومد ...

خوب اینم از سنگ صبور مهربون من که همین دوست خوب و مهربون عشقمو بهم برگردوند که همین جا جا داره ازت تشکر کنم شب-سرابم.

همین طوردوستای خوب و عزیزی که تو این مدت پیدا کردم که با راهنماییاشون با محبتاشون

 تو بدترین شرایطا تنهام نذاشتن و نذاشتن حس کنم تنهام همین جا از همتون تشکر میکنم بچه ها و خیلی خوشحالم که شما دوستای گل رو در کنارم دارم .

پ.ن:یک سال پیش 18 خرداد شنبه بود همون روزی که سر کلاس صارمی تو رفتی وتنهام گذاشتی نمی خوام نقش قبر خاطرات کنم اما اون روز به قدری شکستم و عین دیوونه ها طول و عرض اتاق و بالا و پایین کردم اما ....خلاصه اون روز اون شرایط اون شدت ناراحتی عجیب غریب دلیلی واسه نوشتن این وبلاگ شد یعنی ی جورایی پناه بردن به دنیایی که غیر از این دنیای...بود.

 

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

حالم از خودم بهم می خوره موندم  چه طور میتونه ی دیوونه مثل منو تحمل کنه.

پ.ن: وقتی ی بار ی چیز ازت خواستم و بدون اینکه توجه کنی دوباره تکرارش کردی شکستم خورد شدم

خودمو مستحق بدترین توهین ها دیدم.حالا که میام باهات حرف بزنم جوابمو اینجوری میدی ...

اصلا تقصیر تو نیست من خل شدم بودم حالا دیگه نابود شدم نکنه هنوز نمیبینی

من فقط دلم تورو می خواست اما...

انگار تحملم واسه توام سخت شده انقدر حرف تو گلوم موند تو ین مدت که راه حرف زدن یادم رفته .دیدی چه تحملی اوردم که خودمو خفه کردم که نگات نکنم!!!!!!...

میفهمی حضور ت و نداشتنت یعنی چی؟

افکارم احمقانه اس دیوونه شدم .می دونی هرکی به من میرسید عاشق سرزندگیم میشد ولی حالا چی  الان ی وقتایی اداشو درمیارم اما تو که از من بودی چه جوری ادا درارم...

پ.ن:حس میکنم تموم شدم اگه هنوز دلت باهامه بهم نشون بده...

بهم فرصت بده اگه منو می خوای نذار الان که حالم خرابه همه چی خراب شه .نکنه ۵شنبه ۲هفته پیش یادت رفته ؟!همون روزی که فوق العاده ی انسان طبیعت داشتیم یادته میگفتی پاشو بریم اما من دلم نمیومد میگفتم تو الان اینجایی من اگه برم خونه دلم تنگ میشه ...مهرداد دوست دارم بهم کمک کن اگه هنوز جایی تو قلبت دارم بهم فرصت بده به خودم بیام من تو شکم .ی هفته بود از فوت داییم میگذشت من عاشق داییم بودم از بچگی تو خونه مادربزرگم بودم خودم تو مراسم خاکسپاریش شرکت کردم دیدم که روش خاک ریختن اما به خدا باورم نشد همش فکر میکردم زنده میشه امکان نداره مرده باشه اخه کی فکرشو میکرد.۵شنبه هفتش بود رفتیم سر خاک کلی اشک ریختیم برگشتیم پذیرایی کردم از همه با همه حرف زدم چه حرفایی ...همه رفتن غروب بود تازه فهمیدم چی شده یخ کردم سر شدم افتادم وسط اتاق مامان برم تو حیاط پشتمو ماساژ میداد بغض داشت خفه ام میکرد نفسم بالا نمیومد تازه داشتم میفهمیدم چی شده تازه داشتم میفهمیدم هیچی شوخی نبود همه اون چیزایی که دیده بودم واقعیی بود و هیچ جوری قرار نبود برگرده داشتم میمردم بغلم کردن بردنم بیمارستان دکتر به باابم گفته بود شانس اورده به موقع رسوندینش!!!

نمیدونی خونه ی مادربزرگ چه جهنمی شده همه داغونن همه پیر شدیم  جمعه حالم بد بود نتونستم به امتحانم برسم (مهرداد دستام بوی تورو میده؟؟!!!من که به تو دست نزدم!!!!!!دارم وجودتو حس میکنم.)شنبه اومدم کلاس اما با چه وضع اشفته ایی با اشک از خونه بیرون اومدم و تو مسیر تا به دانشگاه رسیدم اشک ریختم .سر کلاس ارام و قرار نداشتم احساس خفگی میکردم اخه دقیقا تو همین روز و همین ساعتا هفته ی پیش مصیبت به سرمون نازل شد.طاقت نیاوردم همش تو فکر مامان و مامان بزرگ و بابا بزرگ و دایی کوچیکم بودم که الان دارن چی میکشن حس میکردم باید خودمو بهشون رسونم.از کلاس زدم بیرون تا وقتی که برسم خونه نزدیک بود ی تصادف وحشتناک بکنم که اگه پیش میومد اونقدر له میشدیم که چیزی ازمون نمونه .وقتی رسیدم فهمیدم پدربزرگم حالش بهم خورده و بیمارستان بودن داشتم واسه مامان کباب میشدم که الان چی میکشه.خدارو شکر الان بهتره.بعدشم شب خونه ی مادربزرگ وتکرار جمله های دیوانه کننده و اعصاب خراب ما.

یکشنبه کلاس داشتم کلاس مکس ی هفته ایی بود کلاسارو به خاطر نامناسب بودن شرایط روحی من تعطیل کرده بود .نمیتونستم نرم.دیدن مونیتور دیوونه میکرد الان کمی بهترم منی که شب و روزم با نت میگذشت اون شب من داشتم کارامو واسه فردا با کد میکشیدم که این اتفاق افتاد و من که شدیدا غرق در کارم بود بی خبر از همه جا نمیدونستم چند متر اون ور تر دارن جنازه ی داییمو میبرن....این بود که دیدن فضای کد حالمو بدتر کرد روز یکشنبه و احساس میکنم دچار افت فشار شدیدی شدم که مجبور شدم از اقای...بخوام که واسم اب بیاره.اروم وقرار نداشتم از هر ثانیه برای قدم زدن تو فضای بسته ی کلاس استفاده میکردم بعدم در حالی که به گفته ی خودش می خواست ی قسمت خیلی مهم رو درس بده در حالی که هنوز 45 دقیقه از زمان کلاس مونده بود ازش خواستم که بزاره برم ...

وبعدم که اومدم دانشگاه و کاش هیچ وقت اون روز تورو نمیدیدم.خیلی شکستم مهرداد خیلی اینکه نخوای یا اصلا درکش واسه تو منطقی نباشه مهم نیست هرکی ازاده هرجوری که دوست داره فکر کنه اما من وقتی ی درخواستی از تو میکنم انتظار دارم بهم احترام بذاری و عملیش کنی نه اینکه دقیقا چند وقت بعد دوباره اون قضیه تکرار بشه این منو داغون کرد این یعنی اینکه به من میگی  نه خودت نه حرفات اصلا مهم نیستین ومن کار خودمو میکنم.

این مسئله بازم تکرار شده بود و من واقعا تو لحظه فککنم دومین شک عصبی بهم وارد شد تا سر حد مرگ حالم بد شد اینا فقط واسه این بود که روت حساب کردم الان حالم بده خیلی اتفاق اون روز بد بود خیلی نمی خوام دیگه حرفی بزنم که ی روزی باعث پشیمونی جفتمون شه پس اگه فک میکنی الان حوصله ی من و حال وروزمو نداری ازم خرده نگیر من عذادارم هنوز ی هفته از مرگ الکی داییم گذشته

اینم بگم 3شنبه صبح که زنگ زدی من چند بار از کلاس بیرون اومدم ولی همش به شوق تو و شنیدن صدای تو بود حتی بعد تعطیل شدن کلاس تا 1.30 در اموزشگاه موندم گفتم شاید بیای ببینمت.اما دیگه نیومدی زنگم نزدی.

در مورد امروز 4شنبه به طرز فجیعی امتحان سخت بود ومن تسلط نداشتم وتقریبا هیچ فرمولی یادم نبود و امتحانمو خراب کردم اگه پشت تلفن بهت گفتم شنبه اولا که فکر کردم اصلا دانشگاه نیستی بعدشم چون وضع درستی نداشتم دلم نمی خواست منو ببینی این بود که گفتم شنبه.

اینا همش واسه این بود که بفهمی اگه منم الان به جای تو بودم و گیر ی ادم بد عنق مثل الان خودم میفتادم حاضر نبودم تحملش کنم بازم اینو گفتم که بدونی من  به تو حق میدم البته با ی سری ملاحظات.

پ.ن:خیلی از این وضع خسته ام.

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

دلم ی اغوش می خواست ی جایی که بشه توش راحت اشک ریخت.چه اغوشی مهربونتر از مادر اما حیف که اونجا دیگه طاقت اشکای منو نداره.

احساس تنهایی میکنم .تازه دارم میفهممم تنهایی چقدر وحشی به وجود ادم چنگ میزنه و هر ان نفستو میبره که خفه کنه.

فکمیکردم تنها اونه که میتونه حال و هوامو عوض کنه اما...

از مرثیه ها خسته شدم اصلا نمیفهمم چمه؟

تو این همه ادم بین این همه دوست هنوز بغض رو دلم سنگینی میکنه هنوز کسی پیدا نشده که بتونه ارومم کنه

اشوبم ...

هرکسی از ذن خویش شد یار من

پی نبرد از درون من اسرار من یادم نیست چی بود ی چیزی تو این مایه ها

پ.ن: خیلی دارم سعی میکنم خودمو جمع کنم اما...شاید توقع بیجایی ازش داشتم.

پ.ن:فکرنکن اگه مث بز اخوش سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم با اینکه بعدش میتونستم چیزی بگمو نگفتم کم اوردم نه

 قبل از هرچیز به احترام تو بود

بعدش به احترام تو بود

.

.

.

.

.

خیلیا بهم گفتن در شان من نیست حتی همکلام شدن با اون چه برسه به... واقعا متاسفم که تو...

پ.ن:من اینجا واسه دل خودم مینویسم دلمم اتیشه خاموشش نکردی هیچی هیزم بدی روش ریختی دقیقا حس ادمی رو دارم که دوبار از روش رد میشن که مطمئن بشن له شد وچیزی ازش نمونده اگه ناراحتت میکنه نخون

اگه به اینجا رو اوردم و دارم ناراحتیا و غصه هامو اینجا خالی میکنم واسه اینه که تو دنیای واقعی کسی دلش به حال من نسوخت.

نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

داغونم...
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها|

سلام دوست جونای بی وفا

هی سر نزنیدا باشه عب نداره بی وفایین دیگه چی کارتون کنم.

ی خبر دارم من و عجقم ی وبلاگ دوتایی درست کردیم که خاطراتمونو توش مینویسیم تا زمانی که واقعا مال هم بشیم اگه اینجا خیلی کم می نویسم واسه اینه که بیشتر اونجام البته کلا که خیلی کم میام و باید همتون ببخشید اگه دیر به دیر بهتون میسرم اخه درسام واقعا سنگین شده از طرفی به لطف خدا عجقمم کنارمه و دیگه هی از دست روزگار گله و شکایت ندارم که بخوام اینجا چیزی بنویسمو شمام ناراحت کنم.

البته اگه خودمونو چشم نزنم خوبه.تازه الان با جوجوم قهرم سر ی چیز خیلی الکی ولی اخه خو خیلی ناراحت شدم خوب چی کار کنم.ولی خوب هرچقدرم قهر کنیم اشتی کنیم گوشت همو می خوریم ولی استخون همو دور نمیریزیم که هاااااا!بلا تشبیهاگه جوجو موافق بود ادرسمونو اینجا میزاریم تا دوست جونا بیان خونمون بهمون سر بزننو از راهنماییاشون استفاده کنیم .دوستون دارم ملاقب خودتون باشید دوست جونا.

راستی اقا حمید عزیز مرسی که اینقدر به وبلاگ من لطف دارید راستش وبلاگ من در اون حدام که شما تحویلش گرفتین نیستا

شما اگه خواستید ایمیلتونو بزارید که من ادرس همه ی وبلاگامو بهتون جدا بدم .در مورد چیزی که گفتید چشم سعی خودمو میکنم ولی ...قول نمیدمبازم مرسی از توجهتون

نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟

            غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی چه می ماند؟

                                                از لحظه های رفته روشن چه می ماند؟

 از من،

اگر کوهم، اگر خورشید، اگر دریا،

  بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند؟

                                  بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را ،

                                                                غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند؟

                                                                                                     

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

ی حسی میگه زندگی همین سلام علیک ساده نیست 

 همین روزهایی که میان و میرن نیست.

اخر...

ی تراژدی ...

کی میدونه؟؟؟...

از این روزایی که لحظه به لحظه نفس کشیدنش قنیمته تورو میخوام ...

زمان ی حریف که خوندن دستش کار ما نیست...

با حرص و ولع میخوام لحظه به لحظه هامو با تو قسمت کنم

اگه امروز از دست بره چه تضمینی واسه فردا هست

معلومه که هیچی نمیتونه قلبامونو از هم جدا کنه اما...

با فاصله ها چی کار کنیم... 

نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |


Design By : Night Skin